تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها
نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس
غصه نداره بي کسيم
قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط امید
|

توکه نگاهت به نگاهی نگرانست
باشد که فردا دلت با دیگرانست

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجای می ماند
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط امید
|

خداوندا
ارامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم شهامتی تا تغییر دهم انچه را که می توانم و دانشی که تفاوت ان دو را بدانم
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط امید

تتت
یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق به هر بی سرو پایی نکنیم 
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط امید
|

ای طلوع اخرین روز . ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش . ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه . هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق . پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت . سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق . دست بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی . برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم . تو رفیق و جون پناهی
یاور همیشه مومن . تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری . برای من شده علامت
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط امید
|

ططز
نگاه ساکت باران بروی صورتم دزدانه می لغزد
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط امید
|

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید . شاید
بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس ...
او گل را به زلف کودکی اویخته تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی ناگه
ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالا مال درد اما دلی بی کینه دارم
پاک بازم من ولی در ارزویم عشق بازیست
مثل هر جنبنده ای من دلی در سینه دارم

+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط امید
|

در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده راه گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از ان دمی که بی خبر از من بر کشی تو رخت خویش از این دیار سایه ی توام به هر کجا روی سر نهاده ام به زیر پای تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا که بر گزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو ... در تو اورم پناه موج وحشی ام که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم .. دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستنی ست ؟ بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی ست ؟ دیدمت شبی به خواب و سر خوشم وه .. مگر به خوابها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و زشاخه ها بچینمت شعله می کشد به ظلمت شبم اتش کبود دیدگان تو ره مبند ... بلکه ره برم به شوق در سراچه ی غم نهان تو <فروغ فرخ زاد >
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط امید
|

ما چون دو دریچه رو به روی هم
اگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه بهشت. اما ... اه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون .نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر . که هر چه کرد او کرد
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط امید
|

در رویا هایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید خدا خندید وقت من بینهایت است ..... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد : کودکی شان اینکه انها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ارزو می کنند که کودک باشند اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در اینده اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بی اموزند او گفت : بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که دو نفر نمی توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط انها دیگران را ببخشند بلکه انها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بیاموزند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ،همیشه،
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط امید
|

دلم هوای خزان کرده ست
دلم هوای کوچ پرنده های غریب
و پا به پای تمام نقوش بی زاری
دلم هوای پژمردن کرده است
کجاست یار ؟
کجاست ظلمت ؟
بیغوله ؟
کوچه ؟
تنهایی
دلم هوای مردن کرده است
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط امید
|

سلام از همه شما دوستان عزیز متشکرم که به من سر می زنید
اگه که من کم لطفی می کنم و کم اپ می شم ببخشید من را
چون نمی توانم خیلی اپ بشوم
موفق و پیروز باشید
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط امید

اشک رازی ست
لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک ان شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های ترا دریافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من اشنا ست. در خلوت روشن با تو گریسته ام و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیبا ترین سروده ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند دستت را به من بده دست های تو با من اشناست ای دیر یافته! با تو سخن می گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو اشناست (شاملو)
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط امید
|

چه جای ماه که حتی شعاع فانوسی
درین سیاهی جاوید کور سو نزند به جز طنین قدم های عابران ملول سکوت مرتعش شهر را نمی شکند به هیچ کوی و گذر صدای خنده مستانه ای نمی پیچید کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟ چراغ میکده افتاب خاموش است
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط امید
|

ای من !
چه غمگینانه می گریی که یاد انگیز نرم ریز باران بر غریب ترین گذرگاه کوهساران است در اسمانه چشمت تلاتو اشک ها در امیزش با سرخی پلک های بر اماسیده رنگین کمانی است که در گاهواره ان دل را به تسلا نشانده ای ... بی یاران اما ابر های سینه ات نخواهد گشود ای من ! بگری ! بی انان چه غمگنانه می گریی .....
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط امید
|

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب الود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد بر خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ارام
ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
-خانه کوچک ما
سیب نداشت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط امید
|

با پای برهنه از دریا می امدم
تا انتهای غروب
وقتی که کفش هایم پر از دانه ی شن بود
وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم
دریا پر از مهتاب بود
وقتی که چشم منتظرم ستاره ها بدرقه می کرد
سپیده ی اندوه سر زد
و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند
وقتی که تو را میان خلوت ساحل
و دریای مسافر گم کردم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط امید
|

امروزو فردا نداره خوشت میاد ببینی .نه؟ کشتن تماشا نداره قهر میکنی و ناز می کنی ناز میکشم اشتی کنی قصه که نیس . حقیقته دروغ و دعوا نداره دوره زمونه دوره ی حرفای عاشقانه نیست صحبت پول و شهرته . صحبتی از ترانه نیست یه روز منو خواسته بودی . یه روز خیلی خوب دور امروز چه راحت نمی خوای . من بد شدم بهانه نیست ضرب المثل دروغ میگه نه ... دل به دل راه نداره عاشق و طردش می کنن تو هیچ دلی جا نداره اگه بفهمه عاشقی . همه بهت بد می کنن نسبت دیوونه می دن دست تو رو رد می کنن اگه بخوای بجنگی با دستای شوم سرنوشت با هرچی ادمک دارن . راه تو رو سر می کنن بفهمه عاشقش شدی هی با تو بازی می کنه دیوونه . ازار اونم باز تو رو راضی می کنه ؟ رفتی کجا در میزنی . اون خودیه رات نمی ده غریبه جای اون باشه مهمون نوازی می کنه کافیه چیزی بدونه . کار تو دیگه مردنه دیگه وضیفت اسمشو . با صد تا جون اوردنه یه بازی یک طرفس .که اخرش مشخصه همیشه بازنده تویی . سهم اونم که بردنه اگه بگی دوسش داری . اون تو رو یادش نمی یاد فرقی نداره که چه قدر چه کم بدونه چه زیاد باید هنرپیشه باشی تا نقشو خوب بازی کنی یعنی که وانمود کنی یه جور ازش بدت می یاد عاشق ذیگه تو عصر ما هیچ جایی حرمت نداره انگار کسی نمره ی خوب واسه شجاعت نداره شاید یه جوری شده که هیچ ادمی تو عصر ما برای انتخاب شدن اصلا لیاقت نداره رنگ گل دسته گلا.فقط رز زرد همین عاشق هر کس که بشی عاقبتش درده همین هر کی یه گم شده داره . تمام دلخوشیش اینه اگر یه روز معجزه شه . اگر که برگرده همین زمونمون عوض شده دوره نفرینه و جنگ زیاد شدیم . زیاد شده ادم بد رنگ و دو رنگ قلب کوچیک عاشق و با یه اشاره می شکنه اون کسی که دوسش داره . با تیر کمون با چوب و سنگ تا بدونه عاشقشی می ره و پیدا نمی شه میگی می خوام ببینمت می گه نه حالا نمی شه با هدیه تولدش می خوای یه جوری ببینیش می خوای یه جوری بفرست ببخشید اما نمی شه اگر که حدسم بزنه نمی دونی چیکار کنی عاشقی خوب . مگه می شه از عاشقی فرار کنی ؟ فکر می کنی اون بدونه خیلی کارت راحت تره حتی تو رویاهات می خوای که اونو بی قرار کنی هر جوری که بود چه خوب چه بد . اروم شدی یه کم گذشت دیدی که مردی دیگه . حروم شدی یه روزی چش وا می کنی که خودتم نمی شناسی فقط تو ایینه می بینی اخرشه . تموم شدی تو عاشق کسی می شی که عاشق غریبه هاس گریه و زاری می کنی می گی امیدت به خداس درسته اما اون که تو شبا براش زار می زنی راهش و کارش و دلش . حسابی از شما جداس خوش به حال معشوقایی که بویی از قدیم دارن تو اعتقادشون شگون . برای یا کریم دارن معشوقای زمون ما چون عاشقو بسوزونن واسه دل اون طفلکی یه عالمه گریم دارن ضرب المثل دروغ می گه نه .. دل به دل راه نداره عاشقو طردش می کنن تو هیچ دلی جا نداره ضرب المثل کاش راست بود و دلا به هم یه راهی داشت اون که واسه تو ماه شده . ای کاش که روی ماهی داشت کاش عاشق بیچاره ای که بی دلیل اسیر می شه یه روز یه کاری کرده بود . یه جرمی یه گناهی داشت کاش واسه بیراهه ی دل . یه جا یه چاره بود کاش که علاجش عین قبل . دعا و استخاره بود کاش واسه هر عاشقی که شبا پی ستارشه تو دنیا محض دل خوشی. یه شب پر ستاره بود ای عاشقای بی گناه . ما همه زرد و بی کسیم تنهاییم مثل اسمون . اواره ایم عین نسیم همه باید یاد بگیریم که مثل مجنون بزرگ عاشق هر کسی بشیم . اخر بهش نمی رسیم ضرب المثل دروغ می گه نه .. دل به دل راه نداره عاشق و طردش می کنن تو هیچ دلی جا نداره
سوختم و اب شدم به پات
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط امید
|

تقدیم به همه بی معرفت های دنیا
بشکن ای دوست دل ما را بشکن دل دشمن شاد کن و تو بزن بر من بشکن این دل هیچ غمی نیست دوست بشکند به هیچ دردی نیست بشکن و نگاهی نی انداز چو اندازی دل ما زخمگین است بشکن ای دوست که از دوریت نیست دوایی بر من این می گذرد اما تو نباشی دل من از دنیا سیر است بشکن که این دل توان شکستن دارد جانم به فدایت بشکن که بی تو دل پای ماندن ندارد بشکن که تو شادی و من دیوانه تو می مانی و من عاصی از این می خانه گر خوشی بی من بشکن دل من تا بمیرم گر بمیرم غم نیست تو بر سر قبرم اشک نریز که دل طاقت مرگ را دارد طاقت اشکت را نه 

+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط امید
|

در فکرم
اتاقی مرا در بر گفته هیاهویی مرا بسویش می کشد داراییم بوسه ای از عشق چشمهایم در نگاهش گم می شوند نسیمی از بر من می گذرد قطره ای کوچک از ابر رها شده او نیز گریان است در فکرم چند گاهی به راهم ساعتی در انتظار در فکرم.بی سبب به امید تغییری نگاهم را به سویی می کشم افکار در درونم مثل یک اتاق فولادین لحظه ای می گذرد باران می اید تنم می لرزد نسیم از برم می گذرد و وجودم را می پوشاند گریزانم روزنه ای کوچک حرفی در میان است یک معما شب شده مهتاب نیست خسته از من او بیدار نیست به که گویم بهترینم در سرش از من یادی نیست نمی دانم فکرم اشکار نیست لحظه ها در خروشند شب بسر امده در اسمان رویا ها خسته از فریاد ها در کنارم کودکی با چشم گریان مادرش به سویش می اید او هم تنها نیست در کنج قفس دل تنهایم روزگاری کلیدی ساختم از عشق برد ان را در شب تارم دوست تا کشم جر دوستی را نکند دل خوش دلم حتی به روی ماه تا کشد جر دوستی را این دل تنها 
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط امید
|

یک دنیا حرف
یک اسمون پر از غم همه جا تاریک اگه تنهایی همه جاست تقصیر این ادماست تقصیر خود ماست حرف روزای بچگی ارزوی همیشگی یک خواب دست نیافتنی پر از غمه.دل من در انتظار یک همدمه.دل من صبوری و تحملم همیشه پشت شیشه هاست ای شریک زندگی بیا که بی تو دلم در غمه میون این همه کوچه به دنبال نگاهی تازه چشم دوختم بیا ای همیشه عشق من دلم را جان ببخش با امدنت بیا زیبای من تا انتظار چشم ها اشک. درد .غصه با بودنت به فراموشی سپرده شود
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط امید
|


+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط امید
|

چرا بی وفا شدن همه
چرا کسی که همه چیز شده برات
کسی که طاقت گریه هاش را نداری
کسی که هر لحظه حتی توی خواب به یادش هستی
به این راحتی فراموشت میکنه
و همه ارزوهاتو به بازی می گیره
چرا کسی که همه دنیات شده با دستاش دنیایی که داری را رو سرت خراب میکنه

+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط امید
|


+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط امید
|


+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط امید
|

دلم می خواست که هیچوقت امروز را نمیدیدم که همه فراموشم
کنن ای کاش که به هیچ کس دل نمی بستم چی میشد
اگه تو تنهاییم میمردم و کسی خبر دار نمی شد تا بخاطر
اینکه تا کنارشون بودم فرامشم می کردن گریه کنه

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط امید
|

دلم گرفته امروز منتظر کسی بودم کسی که اصلا
فکر نمی کردم به یادم نباشه کسی که همیشه به یادش بودم و هنوزم به یادشم امروز واسه من روز مهم اما چه فایده که رفقا همه میدونستن اما همه فراموشش کردن اما از یکیشون اصلا انتظار نداشتم اگه همه فراموشش کردن برام مهم نیست چون میدونم که کاره همیشه انهاست اما همه فکرم به این مشغوله که چرا کسی که همش به یادشم منو فراموش کرده ![]()

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط امید
|

سلام سلام به همه دوستانم
قبل از همه از شما به خاطر نظرات قشنگ که برای من گذاشتین
تشکر میکنم
و اینکه پیشا پیش روز جوان را به همه شما تبریک می گویم
امیدوارم که همیشه دلتون جوان باشه
میلاد حضرت علی اکبر (ع)
۳.۶.۱۳۸۶ روز جوان
به همه خوش بگذره
موفق باشین
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط امید
|

قدیما وقتی یکی گریه میکرد یک محله براش گریه میکردن
قدیما وقتی کسی تویه محله مشکل داشت انگار که همه مشکل دارن
قدیما اگه کسی خوشحال بود با همه تقسیم می کرد
قدیما ادما یه جوره دیگه بودن
اگه بد بودن بد بودن اگه که خوب بودن خوب
قدیما بدشون چاقو داشت
خوبشون مرام
اما تو دنیای اهنی امروز
پسرک داد میزنه بابا من تفنگ بادی می خواهم
یا که یک تیغ تو جیبشه دنبال کسی که تیغ را امتحان کنه
دختره تو فکر اینه که اگه اینو بخرم دوستم کم میاره
یا که به دختر همسایه محل نمی گذاره چونکه اون پول داره و دختره همسایه بیچاره
اره دنیا دنیای نامردا شده
دوستی و راستی کلمه رویا ها شده

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط امید
|

کاش در پرده
نهان اینهمه اسرار نبود یا اگر بود ولی اینهمه بسیار نبود کاش دنیا فریبنده بدانی فانیست انکه دل بسته بر او عاقل و هشیار نبود کاش یک تن که سفر کرده ز دنیا رفته باز می امد و پنهان همه اسرار نبود کاش اشکی .نگهی. بدرقه راه نبود عاشق اینگونه چنین منتظر یار نبود کاش حرفی ز غم هجر و یا سوز فراق در دل عاشق جان خسته و بیمار نبود کاش پروانه نمی سوخت در اتش هرگز عاشقی بود ولی دیده خونبار نبود کاش خورشید جهان تاب نمی کرد غروب یا قمر بود چو خورشید شب تار نبود کاش در ظلمت شب شمع نمی گشت تمام چونکه خاموش بشد دیده بیدار نبود 
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط امید
|
